Daisypath Next Aniversary Ticker نیمه گمشده من - مرداد 1387

نیمه گمشده من

می نویسم حتی اگر هیچ کس را خوش نیاید          حتی خودم!


FIF09 Close
تبلیغات در بلاگ اسکای

اولین سالگرد ۱

پنجشنبه 31 مرداد ماه سال 1387 ساعت 12:47 PM

از شب قبل استرس داشتم .یه نوع وسواس فکری از اینکه زهره خانم مدیر اون آرایشگاه معروف به خاطر اینکه من عروس ویژه نیستم و دو برابر پول ندادم خوب آرایشم نکنه.

صبح زود که شوهر جان اومد دنبالم و منو گذاشت آرایشگاه و خودش رفت که به بقیه کارا برسه.

۸-۹ تا عروس دیگه هم بودن اول صورتهامونو ماسک گذاشتن و ابرو رو رنگ کردن و بعد یکی یکی رفتیم که ببینن چه مدلی باید موهامونو درست کنن.همون اول کار به من گفتن تو موهات کاری نداره چون خودش حالت داره احتیاج به بیگودی و این حرفا نیست میخوایم فلان مدل بزنیم واست هرچی گفتم خب چه مدلی؟

توی آلبومتون هست گفتن نه اونو نداریم

حالا من باز استرس گرفتم که این چه مدلی هست.

همه عروسا یکی یکی رفتم موهاشونو پیچیدن و من مثل نخودی ها هی اینور و اونور می پلکیدم.دیگه داشت خسته ام میشد.آخه این چه مرضیه که ساعت ۷ آدمو میکشونن آرایشگاه بعد تازه ساعت ده ونیم کارت رو شروع میکنن.

اولین نفری که واسه آرایش رفت زیر دست زهره خانم من بودم.

بقیه گیر موهاشون بودن.

زهره خانوم گفت ابرو هاتو تیغ بزنم ؟گفتم ننههههههههههههههههه

گفت خلیجی آرایشت کنم؟گفتم نهههههههههههههههههههههههههههه

گفت خوشکل میشی ها ؟گفتم نه نمی خوام خیلی عوض بشم.اصلا واسه همینم موهامو رنگ نکردم.میخواستم توی عروسیم خود خودم باشم.

گفت پس چه رنگی د.ست داری آرایشت کتم؟گفتم من معمولا نارنجی ملایم خیلی بهم میاد.اونم شروع کرد.نمی دونم کارش چقدر طول کشید اما زیاد نبود بعد گفت بدون اینکه به آینه نگاه کنی برو که واست خط چشم بکشن .منم حرف گوش کن رفتم.بعدش که اومدم واسه موهام خودمو دیدم.اصلا باورم نمیشد.به نظرم خیلی زنونه بود و خیلی زیاد گفتم زهره خانوم این خیلی تنده

گفت  این ملایمترین آرایشیه که من کردم مثلا عروسی ها.

بعد از اینکه موهامو زل زدن و تاج رو گذاشتن تازه یه ذره با قیفم اخت شده بودم!

همه میگفتن خیلی خوشکل شدی.

رفتم با بدبختی لباسم رو پوشیدم .حالا عروسای دیگه هم کم کم داشتن آماده میشدن و من میدیدم که چه شکلی شدن.زهره خانوم مرتب به من نگاه میکرد و میگفت تو از همشون خوشکلتری حالا نگاه کن.

مامانم و خواهرم اومدن و واسم غذا آوردن.که با اینکه خیلی گرسنه بودم ولی نتونستم زیاد بخورم.کلی ذوق کرده بودن میگفتن ماه شدی اما من هنوزم فکر میکردم زیاده.

کم کم باید میرفتم بیرون شوهر جان و فیلمبردار دم در بودن.طفلی بهم زنگ زد و گفت اگه بدونی چقدر خوشکل شدم.منم داشتم از ذوق میمردم که ببینمش.از همه خداحافظی کردم و رفتم پایین.همه به مامان میگفتن چقدر عروست خوشکله!

مامانم میگفت دخترمه نه عروسم!

وقتی در و وا کردم و شوهر جان ودیدم خیلی خورد تو ذوقم!آرایشگر احمق شوهر خوشکلم رو خیلی زشت کرده بود.اما اون از دیدین من خیلی ذوق کرد.همش میگفت فکر میکردم خوشکل بشی اما نه اینفد.

بعد از اینکه فیلمبرداری دم آرایشگاه تموم شد رفتیم آتلیه.

اونجا هم کلی عکس گرفتیم که وسطاش من احساس درد شدید کردم و از اونجایی که ۴ روز به موعدم مونده بود شک کردم که نکنه بلا نازل شده /

شوهر جانو فرستادم عکاسمون رو که مرد هم بود دست به سر کنه تا من چک کنم که دیدم بعلهههههههههههههههههه

از بد شانسی بنده در روز عروسیم .........

یک ضد حالی خوردم حالا در به در دنبال مسکن وبقییه لوازم به مامان زنگ زدم و اون بیچاره ها هم سریع خودشونو رسوندن و با اون لباس سنگین و پف پفی فقط جونم بالا اومد تا همه چی رو راست و ریس کردم.

بعدشم که رفتیم یه باغ خوشکل که فیلم بگیرم من به قدری خسته بودم و درد داشتم و دختر فیلمبردار انقدر اذیتمون کرد واسه ژست های مختلف و انقد لباس عزیزم رو که کلی واسش ذوق داشتم گلی کرد که آخر سر باهاش دعوام شد که دست از سرمون برداره.لباسم گلی شده بود و با اون دنباله بلندش خیلی اذیتم میکرد.

از باغ کغ بیرون اومدیم با شوهر جان یه راست رفتیم خونشون!بسکه من غر زدم که وای لباس نازم خراب شد اون بنده خدا گفت میریم خونه خودم واست میشورمش.

البته میدونستیم که الان همه باغ خودمون هستن و کسی خونه نیست.

رفتیم اونجا و من لباسم رو در آوردم و اون بیچاره هم تمیزش کرد و منم یه کم سر و وضعمو سر و سامون دادم و چون حیلی دیر بود راه افتادیم.

نزدیکای باغ فیلمبردارمون زنگ زد که توی کوچه نزدیک باغ وایسین و نیاین چون من هنوز فیلمبرداریم از خنچه تموم نشده!!!!!!!!!!!

آی ما حرص خوردیم.آخه از اونور عاقد اومده بود و بابای شوهر جان هی زنگ میزد که پس شما کجایی از اونطرف هم فیلمبردار التماس میکرد که تو رو خدا نیاین.

توی کوچه چند تا بچه بازی میکردن که یکیشون یه دختر ۱۰ ساله بود انقد با احترام و مودب اومد جلو و گفت که اگه چیزی لازم دارید واستون بیارم که خسته گیمون در رفت.

باخره رفیم باغ و استقبال گرمی هم ازمون شد و اونشب علی رغم وضعیت قرمز من به خاطر دوپینگی که با دو تا مسکن قوی کرده بودم اصلا اذیت نشدم و از اول تا آخر مجلس همش رقصیدیم.و جالب بود که اونجا همه میگفتن چرا انقد کم آرایشت کرده؟دلش نیومده یه کم عروسانه تر آرایش کنه!!!!!!!!!!!!!خیلی ملایمه!!!! و.....

و من موندم که تعریف عروسانه چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

با اینکه قبل از عروسی پدرمون در اومده بود واسه گرفتنش که من هزار بار به غلط کردن افتادم و گفتم عروسی نمی خوام اما مجلسمون همونی شد که میخواستیم و هیچ کس نفهمید که ما سر تک تک عناصر جشن چه خون دلی خوردیم و چه زجری کشیدیم.

و حالا یکسال ار اون روز میگذره.و من خوشحالم که بعد از یکسال هوز هم احساس میکنم اشتباه نکردم.و علی رغم روز های سختی که به خاطر وضعیت من توی این یکسال داشتیم  خوشحالم که کم کم داریم پشت سر میگذاریمشون و دوباره عشقمون داره با گرماش قلبامون رو شارژ میکنه.

همسرکم از اینکه با منی

از اینکه در لحظات سختی که داشتم تنهام نگذاشتی

از اینکه عاشقانه واسه بهتر شدنم کمک کردی

از اینکه داری کاری میکنی که طعم هرگز نچشیده آرامش رو بچشم

از اینکه پاک و مهربونی

از اینکه عاشق و مسئولیت پذیری

از اینکه تکیه گاه محکم زندگیمی

از اینکه تمام تلاشت واسه شادی و خوشبختی منه

از اینکه فرشته نجات زندگی منی

ازت ممنونم و عاشقانه دوستت دارم

و امیدوارم همیشه سالم و شاد و سلامت باشی.

واسه امشب کلی برنامه داریم  تا یه بار دیگه میثاقمون با هم رو در عشق تمدید کنیم.


چهارشنبه 30 مرداد ماه سال 1387 ساعت 11:42 AM

روز شمار میگه ۱ روز بیشتر نمونده تا یکساله شدن من و تو

اما  من میگم  ما هزار ساله ایم.


پنجشنبه 24 مرداد ماه سال 1387 ساعت 2:29 PM

سلام

خیلی حرف داشتن اما دیگه یادم نمی یاد

من برگشتم و خوشحالم که برگشتم

اما خوشحالیم با فوت ناگهانی داییم چندان دوام پیدا نکرد

هنوز هم تو شوکم