جلسه ای با هیچ کس!
شنبه 15 تیر ماه سال 1387 ساعت 8:25 PMاین پست رادر اوج بی صدایی می نویسم.توصیفش سخته.انگار یه چیزی قلبت را فشار میدهد.یه حس خفگی خوشایند.
من خودم نیستم.شاید هیچ وقت نبودم و توی این بلاگ هم بخشی از من رو شده که نه شاید وجود دارد و نه شاید می شناسمش و نه شاید که دوستش داشته ام.
من در اینجا هم غریبم مثل هر جای دیگر.حس گنگی است.حس غریبی در جایی که همه با هم غریبه اند.
نمیدانم چرا مدتی است کلمات قدرت گشودن آنچه در ذهن خسته ام همچون اسفند روی آتش در حال جهش است را ندارند.
مثل اینکه گنگ شده ام.یک گنگی مرموز که در درونم جاری است و جز خودم کسی نمی داند که من لال شده ام.و در مقابل بیش از آنچه باید بشنوم میشنوم و بیش از آنچه باید ببینم میبینم.چه حکمتی است نمیدانم.
حکمت ؟شاید مسخره است این واژه وقتی نه عقل پاسخگوست و نه احساس!
من در هزار تویی گم شده ام که گاه خودم هم باور نمیکنم.
چیزی مرا میفشارد چیزی که طعمی دوگانه دارد.هم میخواهمش هم میرانمش.
نمیدانم چیست.
مثل یک مکاشفه با خود است
مثل لحظاتی با هیچ کس!
هیچ کسی که فقط ناظر است و میبیند
چه لذتی دارد در محضر هیچکس ها تمامیتت را بر دایره هر نوع امکان پرتاب کنی
و کسی نگوید چرا؟
فارغ از هر باید و نبایدی
رها از هر منیتی
وقتی هیچ کس نیستی و همه کسی!
من تمام بشر را میخواهم
من در لحظه واحدی هستم که با کل بشریت احساس یکی بودن میکنم.
خیلی غریب است و خیلی آشنا
ملس است و آرام
من زنی هستم پر از نمی دانم
پر از نمی فهمم
داستان من ادامه دار است
کسی هست که معمای نگشوده مرا حل کند؟
من خودم را میخواهم
خود خودم را
نه آنکه اینجا مینویسد
نه آنکه همسری میکند
نه آنکه خواهر است
نه آنکه فرزند است
نه آنکه دوست
نه آنکه......
کسی در من گفت نمیابی اش!!!!
لابد مزه اش در نیافتن است یا حکمتش!!!!!!!!!



