Daisypath Next Aniversary Ticker نیمه گمشده من - هیولایی در من!

نیمه گمشده من

می نویسم حتی اگر هیچ کس را خوش نیاید          حتی خودم!


خودش تایپ میکنه Close
تبلیغات در بلاگ اسکای

هیولایی در من!

چهارشنبه 8 خرداد ماه سال 1387 ساعت 12:34 PM

باید تکلیف خیلی چیزا رو مشخص کنم.دیگه نمیشه اینجوری ادامه داد.یادمه وقتی فهمیدم دیسک کمر دارم تا یک ماه حالم بد بود.به شدت ناراحت بودم.فکر میکردم دیگه  هیچ شانسی واسه زندگی ندارم.میدونم احمقانه است ولی من درد شدیدی داشتم و فکر میکردم به اینکه ۱۰-۲۰ سال آینده قراره چکار کنم پس؟وقتی دیگه سن و سالی ازم بگذره؟

الان ۴سال از اون روزا گذشته و من با اینکه خیلی وقت ها از این کمر درد شاکیم و اذیتم میکنه اما به وجودش عادت کردم.انگار دلم واسش میسوززه و پذیرفتمش.با خودم عهد کردم که دیگه مواظب سلامتی ام باشم و نذارم جای دیگه ای از بدنم آسیب ببینه و با اینکه از لحاظ بیرونی معمولا مواظب بودم اما در ذهن خرابم چیزی عوض نشد.

الان که دارم اینا رو مینویسم اشک امونم نمیده.نه به خاطر اینکه فهمیدم دیسک گردن هم پیدا کردم به خاطر اینکه بعد از ۴ سال دیشب وقتی فهمیدم یه دیسک هم توی گردنم پیدا شده باز همون کاری رو کردم که ۴سال پیش کردم:سوگواری بر سلامتی از دست رفته ام.

نمی دونم باید با خودم چکار کنم.بخدا خیلی عاصی شدم.این روندی که من مثل یه معتاد بهش خو گرفته ام از کجا شروع شد؟

میخوام حد اقل اینجا با خودم شفاف روبرو بشم .شاید بی رحمانه باشه ولی واسه بیرون آوردن یه غده سرطانی چاقو استفاده میشه مگه نه؟

من واسه این میخوام اینجا با خودم روبرم بشم که هم فید بک شما رو بگیرم و هم اینکه در جایی که به حق یا نا بحق محکوم به روبرو شدن با خودم هستم به کمک نیاز دارم.

هیچی از گذشته نمی گم چون نباید بگم.چون به شدت به همم خواهد ریخت.از حال میگم.از زنی ۲۷ ساله که ازدواجی تقریبا موفق داشته و تحصیلاتی در بالاترین مقطعی که در رشته مربوطه می توان در ایران داشت.

 

من باید از خودم بیرون بیام و به این زن نگاه کنم.به زنی که از کودکی در رویای استقلال و موفقیت شب را به روز می رسانده .این من نیستم.باورم نمیشه که الان این چیزی که به نام من و به حکم هویت من رقم خورده من باشم.من هیچوقت حتی در بدترین کابوس هایم هم خودم را اینچنین ضعیف و وابسته نمی دیدم.

نمدونید چه رنجی میکشم از این من غریب!

از این هیولای افسار گسیخته درونم که بی آنکه کمترین اراده ای به خرج دهم مرا به سوی نابودی میبرد.

من معتادم.معتاد به افیونی به نام گذشته.معتاد به افیونی به نام رخوت و رکود.معتاد به افیونی به نام بی اراده گی.معتاد به بی انگیزه گی.

بسه.هرچی تا حالا خودم رو گول زدم و به خودم حق دادم که آره عیب نداره تو افسرده ای مگه نه اینکه دکتر ها میگن اوضاعت خرابه ؟مگه نه اینکه تو خیلی زجر کشیدی؟

چه مشکل حادی داری آخه مگه تو که یه عمره داری سوگواری میکنی واسه خودت؟

 

شاید بهتره خودم رو به یاد خودم بیارم.خودی که هر بار که زمین می خورد سریعا یلند میشد.خودی که لحظه ای ضعف نشون نمی داد .خودی که همه در مقاومت و استقامتش مانده بودند.چه شد اون دخترک پر جنب و جوش و اکتیو که هزار تا کار ازش بر می یومد.که همه رو راهنمایی و مشاوره میکرد.به خیلیا کمک کرد که درست زندگی کنن.خودشونو پیدا کنن و موفق بشن..

حالا چرا خودش انقدر درمونده شده؟چرا انقد ضعیف و ترسو شده؟چرا وا داده و خودشو سپرده به دست تر سهاش و یه مرگ تدریجی؟

از خودم حالم به هم میخوره.این من نیست.این چیزی که الان هستم ذره ای شباهت به آنچه بودم و می خواستم باشم نداره.نمیدونم چطور به اینجا رسیدم.

گو اینکه دیگه مهم هم نیست .مهم بیرون اومدن ا ز این وضعیت و ساختن زندگی الانمه که اگه اینجوری بخوام ادامه اش بدم تا نابودی فاصله ای نداره.

خسته ام.هر بار به دکترم می گفتم یه چیزی توی این بازی غلطه.من دارم پس رفت میکنم میگفت تو به هم ریخته ای تو خرابی تو خسته ای و باید ترمیم بشی تو از خودت زیادی توقع داری.تو آرمانگرایی.تو ایده آلیستی. باید به خودت زمان بدی.باید سعی کنی استراحت کنی و....

اما آخه تا کی؟این روند منو رسما بیمار کرده.دیگه پیشش نمی رم.

من خودم باید واسه خودم یه کاری بکنم.هیچ کس مثل خودم نمی تونه.فقط نمیدونم چه جوری؟

نمی دونم باید چکار کنم؟

از یه طرف هنوز خیلی خسته ام.کشش ندارم

انگیزه ندارم حتی تفریح کنم.حتی کارایی رو که دوست دارم انجام بدم.انگار یه عالمه دویده باشم و  نرسیده باشم.

دیگه چه توانی واسه دوباره دویدن وچه انگیزه ای واسه رسیدن مونده؟

خدایا کمکم کن.

حرفام خیلی زیاده اما  با توجه به گردنبندی که بستم زیاد نمی تونم تایپ کنم.

انقدر پرم که بعید می دونم حالا حالاها خالی بشم.من آرزوهای زیادی داشتم که در نطفه خفه شدن.باید رشد کنم.مگه نه اینکه یه عمره در حسرت فهمیدنم؟

مگه نه اینکه میخواستم یه زن مستقل و موفق بشم؟

کاش کمی اراده کنم.کاش کمی از این رخوت تنبلی بیرون بیام.

این ذهن من هیولایی وحشتناکه که در بدترین جهنم ها و یا حتی فیلم های تخیلی و ترسناک هم کسی جرات به وجود آوردنش رو نداره!

جز من بی کله که خودم و جوانی ام و زندگی ام را چوب حراج زدم.

برام دعا کنید آدم بشم.

 

......