چهارشنبه 29 خرداد ماه سال 1387 ساعت 1:42 PM
من مهمان دارم
خانواده شوهر!
از قدم خوبشون هم زدم در یک اقدام متهورانه مودم لب تاب بدبختم رو سوزوندم!
و الان به شدت دپرشنم سر این قضیه عود کرده
نمی دونم اینا تا کی هستن ولی بلافاصله که رفتن میام
اومدن!!
۱
![]() |
![]() |
![]() |
من مهمان دارم
خانواده شوهر!
از قدم خوبشون هم زدم در یک اقدام متهورانه مودم لب تاب بدبختم رو سوزوندم!
و الان به شدت دپرشنم سر این قضیه عود کرده
نمی دونم اینا تا کی هستن ولی بلافاصله که رفتن میام
اومدن!!
۱
سلام
یادداشت قبلی رو حذف کردم.چون هم خودم رو و هم دوستای کمی که دارم رو ناراحت میکرد.
دلم نمیخواد باعث ناراحتی دوباره خودم و دیگرون بشم.توی اون لحظه های وحشتناکی که داشتم شاید نوشتن اینا که از یه ذهن خسته و درمانده و نا امید نشات میگرفت می تونست آروم کننده باشه اما الان نه.
نمیخوام با یاد آوریش خودم رو آزار بدم.
روز ۵شنبه رفتم پیش یه روانکاو جدید.
با هم خیلی حرف زدیم به نظرم خیلی بهتر از اون قبلی هست چون حداقل هم احساس مسئولیت بهتری داره و هم در دسترس تر هست .
بعد از شنیدن حرفام ازم خواست برم بیرون و به شوهرم بگم بیاد داخل.
بیشتر وقت اون روز رو با شوهر جان حرف زد و اینجوری که خودش بهم گفت و بعد هم شوهر جان گفت اوضاع من خیلی بحرانی هست.با اینکه خودم چندان قبول ندارم یعنی می دونم که حالم خیلی بده اما نمی دونم چرا نمی خوام قبولش کنم.
در هر حال دکتر گفت باید داروت رو عوض کنی و تحت مراقبت از جانب همسر و خانواده باشی تا بدتر نشی.بعد هم گفت که خیلی زمان میبره و بهتره اصلا عجله نکنم و بذارم اون با آرامش کارشو بکنه.منم گفتم من اصلا توقع ندارم که یه گذشته سخت ۲۷ ساله زود پاک بشه اما میخوام حد اقل احساس کنم که روند رو به پیشرفتی رو دارم طی میکنم نه اینکه مثل این چند ماه زیاد پیشرفتی نکنم.
گفت ایشالا همینجور خواهد بود.گفت هر وقت حالم بد میشه حتی به اندازی یه اپسیلون بهش زنگ بزنم چون در شرایط فعلی من خیلی میتونه خطرناک باشه. و در ضمن اصلا هم نباید تنها بمونم.درگیری های ذهنی و ذهنی و روانی من به شدت به سلامت روحیم آسیب زده و از نظر اون در مرحله بحرانی و خطرناکی هستم.
الان حالم بهتره چون دارم سعی میکنم خودم بیشتر از همه به خودم کمک کنم.و اصلا به هیچی فکر نکنم.اینجور که دکتر میگفت وضعیت من خیلی اورژانسی هست و کوچکترین بی توجهی از جانب خودم و شوهرم و اون میتونه همه چی رو خراب کنه.راستش انقدر ترسیدم که دارم دست و پا میزنم که هرچه زودتر از شر این افسردگی عذاب آور که یک سال و اندیه خونم رو تو شیشه کرده نجات پیدا کنم.
با یکی دو تا آدم معرفت شناس هم صحبت کردم و قراره اونا هم یه سری جلساتی واسم بذارن.به عقیده اونا این خالات روانی من به خاطر رسیدن به مرحله ای از آگاهی و تعالی هست که بسیار سخت و انرژی بر هست و هر کسی ظزفیتش رو نداره که به تنهایی ازش گذر کنه واسه همین هم میخوان بهم کمک کنن که زودتر از این مرحله بگذرم و به جاهای راحت و آرام بخش مسیر معرفت برسم.
مدتها بود که قیدشو زده بودم چون نقطه آغاز درگیری های روانی من از همونجا بود و چون نمی تونستم به تنهایی طی طریق کنم بریدم.نمیدونم حالا میشه یا نه اما فعلا که آرومم.
واسم دعا کنید
من باید از این وضعیت در بیام.نمیخوام کارم به جاهای باریکتر بکشه.نمیخوام بستری بشم یا هر چیز دیگه ای
میخوام دوباره بشم همون گلپز شیطون و پر انرژی که زمین و زمان رو به هم می ریخت
واسم دعا کنید که دیگه شاهد نوشته هایی از نوع پست قبلی نباشید.
من باید بتونم
من دیگه تمام شدم
اگه شهامت مردن رو پیدا کردم حلالم کنید
اگه هم برگشتم به روم نیارید که حتی عرضه مردن هم ندارم.
واسم دعا کنید