دوشنبه 30 اردیبهشت ماه سال 1387 ساعت 6:13 PM
همینه دیگه.وقتی دیر به دیر آپ میکنی کسی هم نمیاد بهت سر بزنه.دندت نرم.حقته.

حالا هی تنبلی کن و نیا.

خودمونیم حالا من دیر آپ میکنم شما هم باید دیر بیاین؟

من سندروم تنبلی مفرط دارم سندروم شما چیه؟

میخواستم نگم:
راستش خیلی حرفا دارم که اینجا بزنم.خیلی چیزا دارم که درباره اش بنویسم اما هنوز نتونستم به این مصیبت خود سانسوریم غلبه کنم.هزار بار شده که اومدم بنویسم اما انگار یکی جلومو میگیره یکی میگه نه بی خیال ولش کن.
واسه همینه که انگیزه ای واسه نوشتن ندارم و اینجا احساس راحتی نمی کنم.به شدت در فکر یه بلاگ جدید هستم اما آدرس اونجا رو به هیچکی نمیدم و تمام تلاشمو هم میکنم که از دنیای مجازی اون بلاگ آدم حقیقی بیرون نیاد.امیدوارم که بشه.
یکشنبه 29 اردیبهشت ماه سال 1387 ساعت 00:34 AM
خوابم نمیاد با اینکه چشمانم می سوزه اما انگار از سوزشش احساس خوبی دارم!
روز سگیه بدی رو گذروندم.دیروز که به گرفتاری زنانه دچار شدم و تا الان درد میکشم.اما بدتر از اون بیماری شوهر جانه که از نیمه شب شروع شد و تا نمی دونم کی ادامه داره.طفلک حالش خیلی بد بود.مثل اینکه یه ویروس لعنتی پیدا شده که چند روز آدمو از پا میندازه.حالا من خودم سرا پا درد باید از اون بنده خدا هم پرستاری میکردم.انقدرم حالش بد بود که دلم آتیش می گرفت.هیچی هم نتونست بخوره همش یا خواب بود یا دستشویی.سر شب هم که تب شدید داشت و لرز.خدا کنه فردا بهتر بشه و خدا کنه من دچارش نشم.خودم به اندازه کافی درد دارم که حوصله این یکی رو ندارم.
امروز باید می رفتم جلسه دوم ماساژم اما هم خودم هم شوهر جان در وضعیتی نبودیم که برم.علاوه بر اینکه زیر این نوع ماساژ رفتن دل شیری می خواست که من با این درد فعلیم نداشتم.قرار منتقل شد به فردا شب.
جلسه قبلش که نگفتنی است که چی کشیدم.خانومه که وقتی شرح حال گذشته مو شنید و بعدشم بدنمو چک کرد کلی داد و فریاد کرد که یعنی چی یه دختر ۲۷ ساله این همه درد داشته باشه و چه بلایی به سر خودت آوردی آخه تو.بعدشم یه کم بهم انرژی داد و کارشو شروع کرد.من قبلا ماساژ دیده بودم اما این یکی واقعا کشنده بود.این نوع ماساژ که از نوع فشاری هست خیلی دردناکه.از بس جیغ زدم و سعی کردم ۴ چنگولی در برم تمام بدنم خیس عرق شده بود.فکر کنم تمام همسایه های خانومه فهمیدن من چمه!خیلی وحشتناک بود.تازه خانومه گفت چون دردات خیلی شدیده من آروم کار میکنم و زود هم از اون نقاط رد میشم اما کم کم باید عادت کنی!!!!!!
وای که هرچی بگم کم گفتم از دردش.حیف که قول دادم و حیف که این دردا امونم رو بریده و خانومه هم گفت اگه نجنبی خطرناک میشه و ضعت وگرنه نمی رفتم.
معذرت میخوام که حرفام یا در مورد درده و بیماری یا غم.به هر حال فعلا وضعیت زندگی من به طرز احمقانه ای که فقط و فقط مربوط به من و تضاد ها و درگیری های من با خودمه اینجوریه و من انقد با خودم در جنگم که توان جنگیدن به خاطر اصلاح وضعیت رو ندارم.لابد باید این دوره هم مثل بقیه دوره ها کارشو انجام بده و بره و من مبارزه من خیلی سودی نداره.واقعیت اینه که من همه زندگیمو جنگیدم و حالا در شرایطی هستم که هم جسمم و هم روانم احتیاج به تسلیم و استراحت محض داره ولی من طبق عادت همیشگیم با ان موضوع هم میجنگم و نمی تونم بپذیرمش.
اینا رو گفتم که بگم خسته نشید چون این نیز بگذرد!
دوشنبه 23 اردیبهشت ماه سال 1387 ساعت 5:38 PM
سلام
چرا هیچ کس حالی از من نپرسید؟
عجب دوره زمونه ای شده مادر!همساده از همساده خبر نداره!
حالا که واسه کسی مهم نیست که من در چه حالم منم نمیگم که هنوز نرفتم دکتر چون دفترچه نداشتم و تازه امروز دفترچه دار شدم!!!!!!!
این مدت چندان روزای خوبی نداشتم.همش توام بود با درد و همون حالت پوچی نفسگیر و همچنین کنتا کت با شوهر جان که البته الان مرتفع شده اما خیلی ازم انرژی گرفت.
دیگه اینجا احساس امنیت نمی کنم.دوست ندارم مرتب قضاوت بشم و بخوام واسه تک تک واژه ها و نظراتم توضیح بدم.شاید یه وبلاگ دیگه هم زدم اما کاملا ناشناس تا حد اقل اونجا راحت باشم و بدون سانسور خودم باشم.خیلی سخته که آدم نتونه راحت بنویسه.من الان احتیاج دارم خودمو تخلیه کنم اما متاسفانه اینجا دیگه نمیشه.
البته اینجا رو هم نگه خواهم داشت.
توی این چند روز یه اتفاق خوب هم افتاد و اونم دیدن بهار بود.خیلی خوشحال شدم که دیدمش.
با هم رفتیم هفت حوض و خرید تراپی کردیم البته بماند که نمی دونم چی شد که اصلا چیزی نخریدیم!
احساس می کنم با هم وجوه مشترک زیادی داریم که مهمترینش همون جنون خریده!
ازش خوشم میاد.
دختر سرزنده و فعالیه و منو به یاد گذشته نه چندان دور خودم می اندازه.مضاف بر اینکه احساس میکنم دختر با مرام و از خود گذشته ای هست.
امیدوارم این آشنایی سر آغاز یه دوستی پایدار و عمیق واسه هر دومون باشه.

اما از وضعیت خودم تنها چیزی که می تونم بگم اینه دیگه عاصی شدم و دیگه نمی تونم اینجوری ادامه بدم.
احساس میکن مشاورم داره منو به سمت رکود و تباهی می بره.من الان اون چیزی نیستم که باید باشم.باید یه فکر اساسی و جدی برای خودم بکنم.این روند باید دیگه متوقف بشه.
من با دردای وحشتناکم و احساس پوچی و بیهوده گی فراوونم به غایت درجه اول خودم و بعد هم اطرافیانمو دارم اذیت میکنم.مخصوصا شوهر جان که خیلی نگران منه.
خدا ایشالا صبرش بده!!!
گوش شیطون کر امروز بهتر بودم.دیروز استخر بودم و از ۴ شنبه اگه خدا بخواد میخوام ماساژ درمانی رو شروع کنم که پی گیری اش رو شوهر جانم انجام داده که واقعا از اینکه انقد به فکرمه ممنونم ازش.
شوهر جان ممکنه بعضی اخلاقای یه کوچولو آزار دهنده ای داشته باشه اما انقد قلبش مهربون و فداکاره که من کمتر مردی دیدم که اینجوری باشه.
خدا حفظش کنه همیشه.
چه با من چه بی من.