Daisypath Next Aniversary Ticker نیمه گمشده من - فروردین 1387

نیمه گمشده من

می نویسم حتی اگر هیچ کس را خوش نیاید          حتی خودم!


FIF09 Close
تبلیغات در بلاگ اسکای

غیبت!

چهارشنبه 28 فروردین ماه سال 1387 ساعت 6:44 PM

سلام

تا حالا هیچ وقت از خانواده محترم شوهر جان حرفی نزدم.نمیدونم چرا؟شاید به خاطر اینکه با یاد آوری کاراشون الکی خودمو اذیت نکنم.

اما الان می خوام از عید بگم که ۴ روز بیشتر اونجا نبودیم و چه قدر تاسف خوردم که به حرف شوهر آینده نگرم گوش ندادم و اوقاتمون را با روبرو شدن با آدمایی که کوچکترین ارزشی واسشون نداریم خراب کردم.

خانواده شوهر من از اون مدل آدمایی هستن که هیچ گونه توصیفی نمیشه در موردشون کرد.فقط می تونم بگم خودخواه ترین و غیر منطقی ترین اآدمایی که ممکنه دیده باشید.

ما الان ۷ ماهه که که اومدیم تهران و با اینکه شوهر من یه دونه خواهر که مثلا بزرگتر هم هست بیشتر نداره اما دریغ از یه زنگ که به برادرش توی این ۷ ماه بزنه ببینه این برادر توی شهر غریب در چه حاله.بگذریم که چقدر دهن کجی به من و برادرش کرده که من هر بار با این نجابت بیخود و الکیم زیر سیبیلی ردش کردم.ما ۲ سال عقد بودیم حتی یک بار هم نشد ایشون به ما زنگ بزنه و ما رو دعوت کنه خونشون.یکبار نشد که وقتی میره سفر خداحافظی کنه یا احیانا یه پوست تخمک واسه من یا برادرش بیاره.حالا اینا اصلا مهم نیست چون ما اصلا ازش کوچکترین توقعی نداریم و با اینکه همیشه وظیفه کوچکتر بزرگتریمون رو انجام دادیم توقع نداریم که حالا که خیری به ما نمی رسونه شر برسونه.اینا رو گفتم که برسم به اینکه چقدر باید آدما کور باشن و هیچی رو جز اون چیزایی که خودشون میخوان رو نبینن.عید پدر شوهر گرامی که خودش در جای خود یه کتاب هزار صفحه ای باید درباره کمالات و محسناتشون بنویسم امر فرمودن  به بنده حقیر که به شوهر جان بگم به خواهرش زنگ بزنه و عید رو تبریک بگه ما هم که طبق قاعده گوسفندی همیشگی مان یک چشم غرا گفتیم.بعد که به شوهر جان میگم زنگ بزن بسیار بر آشفته و داغ دل تازه شده از  محبت های بی دریغ و ضر به های کاری که توسط خواهر محترمه خورده میگه من چرا باید به کسی زنگ بزنم که مرده و زنده من و زنم واسش هیچ اهمیتی نداره؟هرچه ما گفتیم بابام جان پدرتان بنده رو واسطه کرده که این امر خطیر به انجام برسه بعد از چشم من میبینه حالا یه زنگ بزنی که دنیا تکون نمی خوره بلاخره بزرگتره اما ایشون زیر بار نرفتن که نرفتن و فرمودن خر هم بزرگ است!بزرگی به سن نیست به منش آدمه.خب البته من کاملا بهش حق می دادم و میدم که زنگ نزنه اما از آنجایی که این قوم الظالمین رو می شناختم اصرار کردم واسه جلو گیری از حوادث  غیر مترقبه زنگ بزنه.خلاصه ما زورمان نرسید و گفتیم خیلی خب بذار پس لا اقل من زنگ بزنم اما ایشان به شدت بر آشفت که ننننننننننننه چرا خودتو سبک میکنی؟انقدر بهت بی محلی و توهین کرده بست نیست؟گفتم بابام جان عیده بعد بابات میکنه پیرهن عثمون این قضیه رو.گفت نه اگه تو به حرف منی من میگم نه.گفتم پس بذار یه اس ام اس بدم بازم گفت نه.خلاصه ما هم که دیدیم این روز اول عیدی داره اوقا تمون به خاطر یه آدم بی ارزش خراب میشه بی خیال شدیم.

تا اینکه رفتیم ولایت وعلی رغم خسته گی مفرط بعد از ۱۴ ساعت رانندگی به دستور پدر شوهر به مراسم عقدکنان یکی از فامیل درجه ان ام رفتیم که ایشان بنده را بسیار مورد تفقد قرار داده و به جای محبت در جلوی فامیل متلکی غرا میهمانمان کردند.که من بازم زیر سیبیلی رد کردم چون بار اول ایشان نبود اما بسیار به من برخورد که این چه برخوردیه که اینا با ما دارن و علی رغم این همه دوری و خسته  گی حالا که ما به احترام آنها به این مجلس آمده ایم چرا انقدر با تکبر و زبان تلخ از ما استقبال شد؟

خلاصه من که خیلی ناراحت شده بودم و فردای رسیدنمان به بلای خانمانسوز زنانه دچار شدم میل داشتم در خانه پدرم استراحت کنم و درر نتیجه ما فقط شبها به خانه پدر شوهر نمی رفتیم بخوابیم.اما مرتب سر میزدیم اما چون اصلا از حرکات و جو سنگین انجا به شدت اذیت میشدیم واقعا دوست نداشتیم آنجا بمانیم و در این مورد شوهر جان از بنده فراری تر بود!

خلاصه بماند که پدر شوهر و مادر شوهر هیچ عیدی به من که عروسشان باشم ندادن و با عیدی دادن زورکی به شو هر جان به بنده دهن کجی غرایی نیز کردند.ما برگشتیم تهران و حالا آنها شاکیند که چرا ما به دختر امپراتوریسشان بی احترامی کرده ایم.دقت کنید که هرگز و هیچ موقع ما مهم نبوده و نیستیم.اینکه ما هم می تونیم از خیلی چیزا نا راحت بشیم از نظر اونا اصلا مردوده اونا فقط به خودشون و دختر شون فکر میکنن که یه وقت به اسب  شاه نگن یابو.خلاصه بلوایی به پا کرده اند که اگر گلپر می خواست می تونست شوهر شو راضی کنه که به خواهرش زنگ بزنه و اصلا هم به این فکر نمی کنن که گلپر بد بخت به چه دلخوشی باید اینکار رو میکرده و در ضمن اصلا به چه منطقی؟گرچه من تلاشمو کردم ولی حاضر نبوده و نیستم که به خاطر آدمایی که هیچ ارزشی واسه من قائل نیستن تو روی شوهرم با یستم.

در نهایت در کمال بی شعوری واقعا بی شعوری اعلام کردن که ما اگه شوهر جان به خواهرش احترام بذاره میخواهیمش وگرنه بره به درک!!!!!!!!!

تا حالا از این مدل مادر و پدر های با عاطفه دیدین؟که یک فرزند رو قربانی دیگری کنن و یکی رو فقط و فقط به واسطه دیگری بخوان؟ یکی نیست به این جماعت بفهمونه آخه احترام که زورکی نیست.این رفتار آدماست که باعث احترام گذاشتن یا نذاشتن میشه.هر کس خودش مسئوله که واسه خودش احترام بخره زورکی که نیست.

منکه هرچه تلاش داشتم کردم که شوهر جان به خانوادش نزدیک بشه چون اعتقادم اینه که پدر و مادر هر جوری هم که باشن باز باید بهشون احترام گذاشت اما شوهر جان میگه احترام فرق میکنه تا اجازه دخالت دادن.ما الان یه خانواده مستقل هستیم که خودمون تعیین میکنیم با کی ارتباط داشته باشیم با کی نه.بچه که نیستیم که اونا بخوان واسمون تعیین تکلیف کنن و حتی از دور هم بخوان کنترلمون کنن.من کاملا با حرفاش موافقم اما اینا هیچ گونه منطقی ندارن و فقط همه چیز رو از دیدگاه خودشون میبینن منم زورم به شوهر جان نمیرسه و با توجه به رفتار تحقیر آمیزی که با من کردن اصلا صلاح نمی بینم خودم رو سبک کنم و زنگ بزنم گو اینکه اصلا شوهر جان به من چنین اجازه ای هم نمیده.توی این سه سالی که من عروس این خانواده شدم هرگونه توهین و اذیتی که می تونستن در حق من و شوهرم و خانواده من کردن و ما هیچ نگفتیم و تحمل کردیم اما بلاخره اینا باید یه زمانی بفهمن که نمی تونن هر جور خواستن با ما بر خورد کنن و تازه اصلاا هم  بهمون به  اندازه سر سوزنی حق ندن که ناراحت بشیم یا بهمون بر بخوره.چون از نظر اونا همه رفتاراشون به غایت درجه درست و استاندارده و به غایت حق ناشناس و پر توقع هستیم اگه توقع داشته باشیم با مثل دو تا آدم بزرگ شایسته احترام برخورد بشه.اوایل فکر میکردم اینا فقط در مورد ما انقدر بی درک و کنترلر و پر توقع هستن اما بعدها فهمیدم اینا به قدری متکبر و از خود راضی ان که جز خودشون بقیه رو آدم حساب نمی کنن.

این قصه سر دراز داره.اگه بخوام در مورد همه رفتار هاشون حرف بزنم مطمئنا روز همه رو خراب کردم فقط اینا رو گفتم چون واقعا نمی دونم باید با این آدما چه جوری  باید بر خورد کرد؟ما هر جوری تونستیم با روش های مختلف سعی کردیم اینا رو از خودمون راضی نگه داریم ولی الان راضی نگه داشتن اینا به قیمت فشار اومدن روی خودمون و تحقیر شدن بیشترمون تموم میشه و ما دیگه انقدر کاسه صبرمون لبریز شده که اصلا حوصله مراعات کردن و سانسور کردن خودمون واسه اینکه اونا راضی بشن رو نداریم .از طرفی من اصلا دلم نمی خواد رابطه ما کامل قطع بشه چون بلاخره اونا هم پدر و مادرن و درسته که علی رغم تحصیلکرده بودن و دک و پزشون که گوش فلک رو هم کر  کرده بسیار نادان هستن اما در هر حال باید بهشون احترام گذاشت.اما دیگه نمی دونیم باید با اینا چکار کنیم؟چه روشی اتخاذ کنیم که نه به اونا بر بخوره نه ما مجبور به سانسور کردن خودمون بشیم.

وای عجب پست طولانی شد!!!!!!

فکر کنم تلافی تمام تنبلیام شدا!!!!!!


سه شنبه 27 فروردین ماه سال 1387 ساعت 7:38 PM

سلام

بعد از کلنجار رفتن با تنبلی مفرطم واسه نوشتن وبلاگ بلاخره تصمیم گرفتم بیام و بنویسم.الان اصلا نمی دونم چی می خوام بگم.فقط دارم از جریان سیال ذهن تبعیت میکنم!

اول از همه از دوست جونای گلم که با این پست لعنتی ام نا راحتشون کردم معذرت می خوام.و اعلام میکنم که امروز بهترم.دیشب در یک اقدام انتحاری و بعد از ماهی به شدت گریه کردم.داشت جدی جدی باورم میشد که دیگه دارم از دست این مرض لعنتیه سوسولیه مال طبقه مرفهین بی درد که غم نان ندارن راحت میشم که باز یکی دو روز به هم ریختم.شوهر جان هم مثل همیشه با کمال صبر و همدلی و عشق آرومم کرد و منو برد دردر یه کم توی ونک قل خوردیم بعدم رفتیم بوف شام خوردیم و اومدیم خونه.

نتیجه اینکه بنده امروز در کمال تنبلی و شرمندگی علی رغم اینکه کلاس داشتم خواب موندم و باز در کمال گ ش ا د ی نرفتم!

اما باور کنید باور کنید مثل خانومای کدبانو خونه رو تمیز کردم یه کوه ظرفم شستم بعدم واسه شوهر جان بینوا که امروز به علت عود کردن عارضه ی دپریشن خانومش مجبور به تناول تخم مرغ شده بود ناهار پختم که شب بیاد دلی از عزا در بیاره.

بهار جون  و الهه جون منو به یه بازی دعوت کردن

شرایط بازی اینه:

- عبارت شش‌کلمه‌ای را در وبلاگ خود پست کنید (در صورت لزوم توضیح هم اضافه کنید)

2- به کسی که شما را دعوت کرده است، در این پست لینک بدهید

3- پنج وبلاگ دیگر را با لینک به بازی دعوت کنید.

4- به وبلاگ‌های دعوت‌شده اطلاع دهید و برای آنها دعوت‌نامه‌ای بفرستید.

 

حال رسیدیم به قسمت سخت ماجرا:

نمیدونم چی بگم!

کاش در قفس خویش آزاد باشیم!

اینم جمله فیلسوفانه شاعرانه من!

من این دوستای گلم رو به این بازی دعوت میکنم:

۱.نیوشا جون(زنده باد خودم)

۲.نازنین جون(من و خودم)

۳.ساقی جون(خوشبختی در یک کلبه کوچک)

۴.نهال جون(داستان زندگی من وتو)

۵.آواره جون(آواره در سرزمین ژرمن ها)

خب اینم از این

من برم دعوت نامه بفرستم!!!!!!!!!!!!!!

 

 

بعدا نوشت:

پست اضطراری

اگر شما هم ای میل یا اس ام اس ی با این مضمون دریافت کرده اید که

(سایت گوگل اسم خلیج فارس را به خلیج عربی تغییر داده است، اگر یک میلیون نفر اعتراض خود را به این آدرس ارسال کنند گوگل مجبور به تغییر این عنوان می شود)

http://new.petitiononline.com/sos02082/petition.html

لطفا بی تفاوت از این موضوع نگذرید

وبا کلیک بر روی لینک فوق اعتراض خود را ثبت کنید

با کلیک روی این آدرس صفحه ای باز می شود که از کاربر درخواست می شود در صورت تمایل و پس از خواندن متن اعتراض با وارد کردن نام و آدرس پست الکترونیک خود این نامه را امضا کند.

 

ترجمه متن نامه اعتراض به این شرح است:

به: انجمن کتابخانه های مخصوص آمریکا و بخش انجمن کتابخانه های مخصوص خلیج عربی

دکتر ربکا بی. وارگا و دکتر سیف عبدالله حمود الجبری

احترما:

ما، امضا کنندگان تقاضا داریم که انجمن کتابخانه های مخصوص ایالات متحده آمریکا عناوین "بخش خلیج عربی انجمن کتابخانه های مخصوص و .... را به نام "خلیج فارس" تغییر دهد.

 

در ادامه لازم به یادآوری مدارک تاریخی خلیج فارس است. آیا احتمال دارد که شما آگاه باشید در سازمان ملل چندین تصویب، این عنوان را برای این آب به رسمیت شناخته اند؟ خلیج فارس؟ از جمله تازه ترین گزارش گروه استاندارد اسامی جغرافیایی سازمان ملل، سند شماره 61، وین، 28 مارس 2006 که بر این نام به عنوان نام اصلی این خلیج تاکید کرده است؟ خلیج فارس؟

 

ما امیدواریم که اکنون و در این موقعیت و پس ارزیابی و خواندن درخواست ما، شما تصمیم درستی در این زمینه اتخاذ کنید. با سپاس از بررسی شما.

 

در حقیقت این نامه اعتراض به سایت گوگل نوشته نشده است، بلکه کاربران در اعتراض به اقدام انجمن کتابخانه های آمریکا در خصوص تغییر نام خلیج فارس به عنوان جعلی "خلیج عربی" این درخواست را تنظیم کرده اند.

 

دوستان بی تفاوت از این مطلب نگذرید

هم اکنون 343000 اعتراض به این آدرس ارسال گردیده و

تا 1000000 اعتراض رقم زیادی باقیست

لطفا همین امروز اقدام کنید ودر این حرکت ملی شرکت نمایید

iran ma

   وطن یعــنــی ســـرای ترک با پارس      وطــن یـعـنــی خـلـیــج تـــا ابــد فــارس

           بهشـتـی چشــم را گســترده در پیش      ابـومـوسـی و مـیـنـو ، هـرمز و کـیــش

 


انفجار در شهر من

سه شنبه 27 فروردین ماه سال 1387 ساعت 7:20 PM

سلام

باورتون نمیشه اگه بگم ما به علت عدم دیدن تلویزیون ایران و نبودن در خانه به خصوص شبها اصلا از همه دنیا بی خبریم.

و من تازه فهمیدم که توی شیراز چه اتفاق و حشتناکی افتاده.

خدایییییییییییییییییییییییییییییییییا

داریم به کجا می ریم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟