Daisypath Next Aniversary Ticker نیمه گمشده من - اسفند 1386

نیمه گمشده من

می نویسم حتی اگر هیچ کس را خوش نیاید          حتی خودم!


شارژر همراه موبایل Close
تبلیغات در بلاگ اسکای

دوست

شنبه 25 اسفند ماه سال 1386 ساعت 11:41 AM

سلام

من زنده ام!

این چند روز باز این میگرن لعنتی افتاده بود به جونم و پدرمو در آورد.امروز بهترم .

امروز میخوام یه حر فایی رو که مدتهاست توی دلم قلمبه شده و داره عذابم میده رو بگم.

من همیشه دختر معاشرتی و شاید کمی هم دوست باز بودم.دوستای زیادی داشتم و همیشه توی جمعشون محبوبترین بودم.الحق دوستای خیلی خوبی هم داشتم.و از اونجایی که خیلی آدم احساسی و عمیقی هستم اونا جایگاه ویژه ای توی زندگیم داشتن.این قضایا حتی با جدا شدن ما از هم و دوری زیاد حتی در حد شهر و کشور دیگه  همچنان به همون شدت ادامه داشت.

توی دوره دانشگاه علاوه بر آشنا شدن با دوستای جدید دوستای قبلی هم علی رغم جدا شدن مسیرهامون از هم باز پا برجا بود تا اینکه دانشگاه تموم شد.کم کم حضورشون توی زندگیم کمرنگ تر شد و البته نه از جانب  من چون  من متاسفانه یا خوشبختانه همیشه گیر روابطی که واسشون مایه میزارم هستم حتی تا زمان مرگ.

یکی از صمیمی ترین دوستام که ۱۰ سال با هم رفیق فابریک بودیم همزمان با من عقد کرد.کلی خوشحال شدم و بگذریم که علی رغم اینکه هر دو در یک شهر بودیم هر بار که من ازش میخواستم که همو ببینیم قول میداد و هیچ وقت عمل نمی کرد.خلاصه اون ۱ سال زودتر از من عروسی کرد. هیچ وقت یادم نمیره من ۱ هفته قبل از عروسیش باهاش حرف میدم و واسه استرس های عروسی بهش دلداری و پیشنهاد کمک میکردم و قرار بود که بهم زنگ بزنه و ادرس دقیق با غو بده حتی یادمه گفت شاید نتونم واست کارت بیارم که اصلا واسه من مهم نبود من داشتم از ذوق می مردم که عزیز ترین دوستمو توی لباس عروسی ببینم. دقیقا مثل مادر هایی که واسه دختر شون آرزو دارن لحظه شماری میکردم که اون شب برسه.حتی از قبل لباس رو هم خریده بودم و با اینکه شوهر جان برنامهه سفر داشت اما من با اطمینان به خاطر عروسی دوستم مخالفت کرده بودم.بگذریم که روز عروسی شد و هیچ خبری از دوستم نشد من پیش خودم فکر کردم که خوب بنده خدا حق داره سرش شلوغه و یادش رفته که البته توجیه بود چون من حتی اگه

 در بدترین شرایط هم بودم اونو فراموش نمی کردم.

بعد شک کردم که نکنه مراسم به هم خورده و خواستم بهش زنگ بزنم اما شوهر جان نذاشت و گفت خودتو سبک نکن.فردای عروسی دلم طاقت نیاورد و یواشکی بدون اینکه به شوهر جان بگم بهش اس ام اس دادم و تبریک گفتم.اما دریغ از جواب.به یکی دیگه از دوستام زنگ زدم گفت عروسی انجام شده.نمی تونید تصور کنید که چقدر تعجب کردم و چقدر ناراحت شدم و چقدر جلوی شوهر جان خیط شدم.

اما همه اینا مهم نبود مهم سئوال من بود که چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

باز هم اس ام اس دادم نمی خواستم بپذیرم آدمی که ۱۰سال در همه امور زندگیم با من بوده به این راحتی کنارم گذاشته.فکر کردم لابد یادش رفته و حالا خجالت میکشه با هام صحبت کنه.با اجازتون الان ۲ سال و اندی از این قضیه میگذره و دریغ از یه اس ا م  اس یا تلفن.

و من هنوز در بهت بی اندازه ای هستم که چرا؟؟

یعنی من انقدر واسش بی ارزش بودم که به همین راحتی با ازدواجش منو کنار بذاره؟مگه چه

 منافاتی داشت؟تازه من شوهرشم می شناختم اون اصلا آدمی نبود که بخواد جلو روابط دوستی زنشو بگیره .حتما می خواین بگین شاید موضوعی باشه که من نمی دونم همه این فکرا رو خودمم کردم حتی به یکی از بچه ها که میدونستم باهاش تلفنی ارتباط داره صحبت کردم و حرفامو زدم و میدونم که به گوشش رسونده پس چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟

هنوز که هنوزه این زخم واسم باز بود که صمیمی ترین دوستم که در دوره لیسانس با هم بودیم و به جرات میتونم بگم یکی از تاثیر گذارترین و نزدیکترین افراد زندگیم بود بعد از قبولی من در کارشناسی ارشد با یه بهانه واهی و بیخود کاملا رابطه شو قطع کرد.هرچی زنگ زدم هر چی اس ام اس دادم که با با چته؟بیا با هم حرف بزنیم ببینم تو چته اما دریغ از یه جواب .من حتی واسش انقد ارزش نداشتم که به خاطر ۴ سال دوستیمونم که شده  به حر فام گوش بده.بعد از اونم گوشیشو عوض کرد و من بهش دسترسی نداشتم و هر کدوم از بچه ها رو هم واسطه کردم نتیجه ای نداشت.میدونم که من واسش تموم شدم اما چیزی که نمی فهمم اینه که چرا؟

نمی تونم بپذیرم که به من حسادت کرده. یعنی زمونه انقدر بد شده که پاکی و صفای یه دوستیه خالص به همین راحتی از بین میره؟؟؟؟؟؟؟؟

دلم بد جوری شکسته بود.دوستای نزدیکم بهم پشت کرده بودن با اومدنم به تهران خواستم دوستی های جدیدی رو شروع کنم  اما اینجا مثل اینکه قلب آدما سنگی شده به هرکی نزدیک می شدم فوری دیواری دور خودش می کشید  که به من اخطار میداد برگردم.با یه دختر شمالی دوست شدم و باز مثل احمق ها فکر کردم همه مثل خودم هستن.واسش مایه گذاشتم و سعی کردم هر جوری می تونم کمکش کنم اما میدونید چکار کرد ؟  به بدترین وجهی از احساسات من  سو استفاده کرد و بهم از پشت خنجر زد.منی که سنگ صبور همه بودم منکه به همه کمک میکردم موقعی که خودم احتیاج به کمک داشتم هیچ کس نبود مرهمی روی دلم بذاره.با هرکی خواستم دوست بشم   یه جوری بهم زخم زد.

اینا رو گفتم که بگم جای یه دوست خوب و  صمیمی  که مثل خودم با معرفت و یکرنگ باشه خیلی توی زندگیم خالیه اما انقد زخم خوردم که میترسم با کسی دوست بشم.چون باور کردم پشت چهره های صمیمی و مهربون آدمای دو رنگی نشستن که سادگی و صداقت منو به سخره میگیرن و همه تلاششون رو واسه نارو زدن میکنن.من با شوهر جان خیلی دوستم و الحق  که دوست خیلی خوب و نازنینیه اما آدم همه حرفا رو نمیتونه به شوهرش بگه چون خیلی مواقع نمی تونه بفهمه من چی میگم واسه اینگه مرده و طبیعتش با من متفاوته.هر زنی دوست داره یه رفیق فابریک هم جنس خودش داشته باشه که بتونه با هاش درد دل کنه گردش بره تفریح کنه و حرفای به قول مردا خاله زنکی بزنه.

اما من با اینکه در تهران تنها هستم و جز شوهرم کسی رو ندارم  حتی یه دونه دوست واقعی ندارم و برای منی که دوستام همیشه جایگاه ویزه ای در زندگیم داشتن خیلی سخته.می دونم که آدم وقتی ازدواج میکنه طبیعتا خیلی چیزا فرق میکنه اما فکر نمی کنم داشتن حد اقل یه دوست همراه و واقعی توقع زیادی باشه.

 

هنوز بعد از این همه مدت زخمم بازه و هنوز حتی همون دوستایی که منو به راحتی منو کنار گذاشتن  واسم عزیزن و دلم واسشون می تپه اما چه کنم که آدمایی مثل من توی این زمونه باید له بشن.

 

ممنون که دردلم رو شنیدید


سه شنبه 21 اسفند ماه سال 1386 ساعت 5:15 PM

چه مرگمه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

              ؟  

                  

 

پ:  کسی میدونه چه جوری میشه روی وبلاگم موزیک بذارم؟


افت انرژی

دوشنبه 20 اسفند ماه سال 1386 ساعت 3:17 PM

سلام

امروز حالم اصلا خوب نیست.دیشب تا ساعت ۴ شب بیدار بودم و گریه میکردم.دوباره همه چی توی ذهنم قاطی شده.همون گیجی مفرط و سئوالهای احمقانه فلسفی.نمی خوام در موردش حرف بزنم چون حالمو بدتر میکنه.

میخوام در مورد اتفاقات عادی زندگی حرف بزنم بلکه یادم بره توی چه برزخی گرفتار هستم.

رفتم با یه قیمت باور نکردنی مش کردم و موهامو هم کوتاه کردم.خدا رو شکر راضی بودم هم از کیفیت کارش هم قیمتش.

بقیه خریدا رو هم کردم.واسه عید هم بلاخره بعد از ۶ ماه میخوایم یه ماه عسل ۲ روزه  با تور بریم مشهد.گرچه اعتقادی ندارم اما یه لا مذهب هم شاید بتونه توی یه فضای معنوی حالشو بهتر کنه.

امروز سطح انرژیم خیلی پایینه.قاطیم

واسه همین نمی خوام زیاد بنویسم میترسم انرژیمو به شما ها هم منتقل کنم.

پس میرم وقتی بهتر شدم میام.

 

از خودم شاکیم.........

خودممممممممممممممممممم

ا ز پس خودم بر نمیام......

 

به نظر شما میشه آدم توی زندگی قبلیش راهبه بوده باشه ولی الان نتونه از پس خودش بر بیاد؟

نمی دونم چرا  انقد اراده ام ضعیف شده

 

 

 

برم

برم

که دارم حالتونو بد میکنم