Daisypath Next Aniversary Ticker نیمه گمشده من


 

 نیمه گمشده من

آخرین یادداشتها
  اندر احوالات آخر هفته
بدون شرح
خاموشی ستاره
[ بدون عنوان ]
جلسه ای با هیچ کس!
اصلاحیه!
روز زن
[ بدون عنوان ]
[ بدون عنوان ]
من باید بتونم
[ بدون عنوان ]
پرواز یک پرنده
هیولایی در من!
[ بدون عنوان ]
جمعه
 
آرشیو
  بهمن 1386
اسفند 1386
فروردین 1387
اردیبهشت 1387
خرداد 1387
تیر 1387
مرداد 1387
 
موضوعات
 
 
لینک های روزانه
 
 
لینک دوستان
  قالب های رایگان
عسلک و خاله جونش
من و خودم(نازنین گلم)
من و گلم جون(جون جون گلم)
داستان زندگی من وتو(نهال گلم)
بهار در راه است(بهار گلم)
زنده باد خودم(نیوشا گلم)
خونه من خونه تو(مریم گلم)
روزهای زندگی همدل(همدل گلم)
کفتر نامه رسون(سمیر جان)
ღ•●•°°•.ساناز و توت فرنگیشღ•●•°°•.
اینبار دزیره می نویسد(دزیره گلم)
ناگفته های من و تو(خانوم خونه)
گیلاس خانومی هستم
خونه عشق من و فرهاد(شادی گلم)
 
لوگو
  width تصویر بیشتر از 150 پیکسل نباشد.
 
خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید.
نام کاربری
 
جستجو

 
امکانات
 
تعداد بازدیدکنندگان
4902

طراحی قالب

POWERED BY
BlogSky.com

ویندوز همراه Close
تبلیغات در بلاگ اسکای

 اندر احوالات آخر هفته

 
 

سلام

احساس میکنم خونمون از شدت شلوغی در حال ترکیدنه

خونه کوچیک خیلی زود شلوغ میشه الان کارگر دارم اما بازم احساس میکنم باید کلی از وسایل های خونه رو رد کنم.

با اینکه هنوز یکسال از خرید کل وسیله هامون نگذشته اما دوست دارم یه تعدادی رو که خیلی جا میگیرن رو عوض کنم

مثلا مبل هامون که خیلی جا گرفتن

اما نمیخوام بفروشم به مغازه دار چون مبل نویی که هنوز یکسال عمر نکرده و تازه همیشه هم کاور روش بوده رو مفت بر میدارن

از طرفی هم کسی رو نمیشناسم که مبل بخواد

دلم میخواد یه مبل جمع و جورتر بگیرم تا یه ذره فضای خونه باز بشه

تازه کلی خرت و پرت الکی هم داریم که نه میشه ردشون کرد نه هم جا دارم که بتونم بذارم

به موازات خلوت شدن ذهنم انگار میل به خلوت کردن فضا های بیرونی  هم داره در من شکل میگیره

فردا قراره نیوشای عزیزم بیاد اینجا که بعدشم با هم بریم جمعه بازار

کلی ذوق دارم واسه جمعه بازار

از بس که چیزای خوشکل و ناز توش پیدا میشه

فقط خدا کنه شوهرامون و آرمین کو چولو حوصله شون سر نره!!

دیروز رفتم آزمایش خون دادم بعدشم رفتم واسه گذرنامه عکس گرفتم با روسری! اونم صورتی!

فقط خدا کنه ایراد نگیرن شوهر جان که خیلی از عکس خوشش اومده بود و میگه خیلی خوشکل شدی اما به نظر خودم چندان جالب نشده

از شنبه باید برم دنبال کارای گذرنامه

خدا رو چه دیدی شاید شد و تونستم تا شهریور یه سفر ترکیه ای هندی جایی برم

خدایا پول بفرست و سلامتی!

راستی از دوستای گلم کسی دنداپزشک حاذق و خوبی که قیمت های نجومی نداشته باشه و ترجیحا توی شرق تهران باشه سراغ دارید؟

اکه جراح لثه هم باشه که بهتره.ـآخه ای شوهر طفلک ما یکی از دندوناش خیلی اذیتش میکنه و در به در دنبال یه دندانپزشک مناسب میگرده که قیمتاش هم مناسب باشه

منتظر یاری سبزتان هستیم!

 



  10:48 AM | من | نظرات [3] نسخه چاپ
 

 بدون شرح

 
 

 

 ناشکیبایی هنردوستان در غم از دست دادن شکیباییهه! مرا نمی‌شناسد مرگ!مرثیه رضا کیانیان در غم خسرو شکیبایی

می‌دانم


حالا سالهاست که دیگر هیچ نامه‌ای به مقصد نمی‌رسد

حالا بعد از آن همه سال، آن همه دوری
آن همه صبوری

من دیدم از همان سرِ‌ صبحِ آسوده

هی بوی بال کبوتر و
نایِ تازه‌ی نعنای نورسیده می‌آید

پس بگو قرار بود که تو بیایی و ... من نمی‌دانستم!
دردت به جانِ بی‌قرارِ پُر گریه‌ام
پس این همه سال و ماهِ ساکتِ من کجا بودی؟


حالا که آمدی
حرفِ ما بسیار،
وقتِ ما اندک،
آسمان هم که بارانی‌ست ...!



به خدا وقت صحبت از رفتنِ دوباره و
دوری از دیدگانِ دریا نیست!
سربه‌سرم می‌گذاری ... ها؟
می‌دانم که می‌مانی
پس لااقل باران را بهانه کُن
دارد باران می‌آید.

مگر می‌شود نیامده باز
به جانبِ آن همه بی‌نشانیِ دریا برگردی؟

پس تکلیف طاقت این همه علاقه چه می‌شود؟!

تو که تا ساعت این صحبتِ ناتمام
تمامم نمی‌کنی، ها!؟

باشد، گریه نمی‌کنم
گاهی اوقات هر کسی حتی
از احتمالِ شوقی شبیهِ همین حالای من هم به گریه می‌افتد.

چه عیبی دارد!
اصلا چه فرقی دارد
هنوز باد می‌آید،‌ باران می‌آید
هنوز هم می‌دانم هیچ نامه‌ای به مقصد نمی‌رسد
حالا کم نیستند، اهلِ هوای علاقه و احتمال
که فرقِ میان فاصله را تا گفتگوی گریه می‌فهمند
فقط وقتشان اندک و حرفشان بسیار و
آسمان هم که بارانی‌ست ...!

 

 

اشک امانم نمی دهد.هنوز نمیتونم باور کنم که رفته ای.به گمانم کم کم دارم از شوک در میایم.هنوز منتظرم که یکی بگوید شایعه است.بغض غریبی دارم.دلم برای تو نمی سوزد که رفته ای.چون فقط شکل بودنت عوض شده .تو هرگز نمی میری.برای خودم دلم میسوزد و برای تمام کسانی که دوستت داشتند که محروم شدیم از طنین صدای گرم و شاعرانه ات.دریغ و درد که قدر نمی دانیم تا هستند و به سوگ مینشینیم در فراقشان.حقا که قوم مرده پرست و خصم جانیم .           نمی دانم  دلم را چگونه آرام کنم.نمی دانم بغضم چرا در سیل اشکهایم حل نمی شود.

خدایا خسرو متین سینمای ایران را به تو می سپاریم

او  را لژ نشین بهشت نا دیده ات کن.

فردا ساعت ۹ مراسم تشیع پیکر هامون است.چگونه؟

چگونه میتوان زنده ای را به خاک سپرد؟ 

شاید میشد قرار بهتری گذاشت اما از دوستان عزیزم  برای این قرار دعوت میکنم.

جلوی  تالار وحدت برای بدرقه زنده مردی که هنرمند زندگی کرد

و هنرمند رفت....

  2:31 PM | من | نظرات [2] نسخه چاپ
 

 خاموشی ستاره

 
 

سلام

ما این چند روز شمال بودیم.خوش گذشت جای همگی خالی.امروز برگشتیم و با یک خبر بسیار غم انگیز روبرو شدیم و آن هم مرگ خسرو شکیبایی عزیز بود.

هیچی نمیگم چون نیازی به گفتن نداره فقط خیلی خیلی ناراحتم و شوکه.نمی تونم باور کنم.مگه میشه باور کرد.مگه میشه  باور کرد ستاره بی افول سینمای ایران به همین راحتی بره.البته می دونم که به این راحتی هم نبوده.اما بازم نمی تونم باور کنم.حتی اگه اسم این پست رو خاموشی ستاره گذاشته باشم.اخه شکیبایی که ستاره خاموش نشدنی بود.

خدایا نمیشه حتی چیزی گفت.مثل یه کابوسه که حتی نمی خوای واسه کسی تعریفش کنی مبادا که واقعیت پیدا  کنه.

شما بگید آیا واقعا هامون سینمای ایران برای همیشه رفت؟

آیا صدای گرم و شاعرانه و عاشق پیشه اش برای همیشه خاموش شد؟

گاهی چقدر زود دیر میشه

خیلی زود

خیلی دیر

 

 

 

  10:03 PM | من | نظرات [5] نسخه چاپ